۱۳ اسفند ۱۳۹۷،‏ ۱۶:۵۸
کد خبر: 83231109
۰ نفر
استاد ابومحبوب: معلم، عاشق، انسان- داوود ملك‌زاده*

تهران- ایرناپلاس- احمد ابومحبوب،شاعر، نویسنده و استاد دانشگاه روز یكشنبه 12 اسفندماه به علت نارسایی كبد از دنیا رفت. «ساخت زبان فارسی»، «كالبدشناسی نثر»، «عروض و قافیه و نقد ادبی» از جمله آثار وی هستند.

صفر

در خیل خوش ِ همیشه‌ خوبان است

همواره به طبل عشق و جان، كوبان است

آن عاشق دیوانه كه معشوقه‌ ماست

این احمد ِ ما، ابُوی محبوبان است

د.م

یك

بعد از سپری‌كردن یك ترم در نجف‌آباد (نیم سال اول 94 - 93) گزینه‌هایی مثل انتقال و انصراف از تحصیلات تكمیلی در جلویم رژه می‌رفتند. مسافت طولانی آستارا - اصفهان از یك طرف و فشردگی برنامه‌ها و ناسازگاری بعضی استادان، همه و همه برای من یك چیز را محرز كرده بود كه دیگر جای ماندن نیست. در بحث انتقال گفتند كه در سطح دكتری به هیچ عنوان امكان‌پذیر نیست. انصراف هم به صلاح نبود. ناچار، دوباره كنكور دادم، مصاحبه رفتم و سرانجام سر از دانشكده ادبیات و زبان‌های خارجی در دانشگاه آزاد تهران واحد جنوب درآوردم.

ورق برگشت؛ از دوزخ به بهشت، از بیابان‌های درندشت نجف‌آباد تا محله‌های قدیمی تهران: دروازه دولت، كوچه شكوه. دانشكده‌ای نقلی و صمیمی با مجموعه‌ای متحد و كاربلد و كمك حال دانشجو. و با استادانی یكی از یكی جان‌تر: امیربانو كریمی، عبدالحسین فرزاد، احمد خاتمی، محمد پارسانسب و احمد ابومحبوب.

دو

بشوی اوراق اگر هم‌درس مایی

كه درس عشق در دفتر نباشد

حالا من، شاگرد مكتب، هر هفته پانصد كیلومتر را طی می‌كردم و به شوق نشستن در كلاس، از ساحل خزر به پای دماوند دودگرفته می‌آمدم. لذت تحصیل را دوباره حس می‌كردم و انگیزه‌ای مضاعف یافته بودم.

ترم اول درس «تحقیق در متون تفسیری به عربی» را با استاد ابومحبوب داشتیم، اواخر ترم به خاطر كسالت استاد حماسه - دكتر سعید حمیدیان - دكتر ابومحبوب جایگزین ایشان شد و مباحث جدیدی را در آن چند جلسه مطرح كرد.

در ترم بعدی دیگر به او واحدی نداده بودند و كسی هم به‌درستی حرفی نمی‌زد؛ فقط بحث حراست و از این داستان‌ها بود. یك سالی نبود. تا ایشان دوباره سر تدریس برگردند، من واحدهایم تمام شده بود، اما باز در كلاس‌های ایشان شركت می‌كردم ولو واحدی نداشتم.

به قول اسلامی ندوشن «گِل من از اول با این بشر گرفت» و وقتی فهمیدم تألیفاتی هم در حوزه شعر معاصر دارد، این علاقه افزون شد.

سه

تا انتهای راه

چیزی نمانده

شتاب كن

كه نفس می‌زند حیات.

(ا. ا)

دكتر احمد ابومحبوب استاد دانشگاه، پژوهش‌گر، شاعر و مترجم، متولد 1335 است. البته او پیش از هر چیز یك معلم بود و اصلن از مدرسه به دانشگاه آمده بود. او نه فقط آنچه در كتاب است را انتقال می‌داد كه جسارت پرسش‌گری، تحلیل، داشتن شعور ادبی و اجتماعی، اخلاق، منش و معرفت را هم به ما می‌آموخت.

نگاهی به تألیفات او در حوزه شعر معاصر و دو كتابی كه درباره زندگی و شعر «حمید مصدق و سیمین بهبهانی» نوشته، و هم چنین در حوزه زبان‌شناسی تألیف سه كتاب «ساخت زبان فارسی، كالبدشكافی زبان نثر و عروض و قافیه و نقد ادبی» نشان از علاقه و اشراف وی به حوزه نقد ادبی و زبان شعر و نثر است.

در حوزه ترجمه هم ابومحبوب سال‌ها پیش «فرهنگ چهارزبانه علوم اجتماعی»(1369) و هم چنین «فمنیسم‌های ادبی»(1389) را ترجمه كرده است. علاوه بر این، تألیفات دیگری هم دارد و البته انبوه مقالات عملی پژوهشی كه در طی سال‌ها از وی چاپ شده است. در سال جاری هم اولین مجموعه شعرش با نام «غزل در غزل» - كه دربرگیرنده نو بود - توسط نشر روزنه به چاپ رسید.

چهار

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه گنه؟ قصه ما بود دراز

دو ماه پیش، وقتی پس از صحبت‌های اولیه قرار شد به‌عنوان استاد راه‌نمای من در رساله باشد، رفتم دانشگاه تا هم ببینمش، هم روند اداری ثبت رساله و دفاع از پروپوزال را انجام بدهم. در سالن دانشگاه دیدمش؛ با همان تیپ شاعرانه - كه كمی هم به اخوان ثالث می‌زد - با كلاهی بر سر و موهایی از پشت سر ریخته بر پشت. پیش رفتم، با كمی سختی از جایش بلند شد. بوسیدمش و بغل كردم. تكیده و نزار شده بود. وحشت داشتم كه مبادا این، دیدار آخرین باشد. از حال و روزش پرسیدم. به قول دوست شاعرم مهدی خطیبی - كه او هم حضور داشت - دكتر اهل نق و ناله نبود؛ و در تاریك‌ترین لحظات، امیدوار بود به سمت نور و رهایی.

سه جلسه دفاعیه برگزار شد و او در مقام استاد راه‌نما و داور در آن‌ها شركت داشت. جلسات كمی به طول كشید. رفتیم كه برسانیمشان. بین راه خواست توقف كنیم. حالش بد شد. آبی به سر و صورت زد. شدید عرق می‌كرد و كمی هم بالا آورد. با نگرانی به خانه رساندیمش.

از همان روز كه برگشتم، یكی دو بار بیشتر نتوانستم با او حرف بزنم. اكثرن یا گوشی‌اش خاموش بود یا خانمش جواب می‌داد.

مدیر گروه ادبیات، دكتر ثابت‌زاده از هم‌كاران شفیق دكتر بود. مدام پی‌جوی حالش بود و حتا برای تهیه آمپول‌های نایاب و گران نارسایی كبدش، تا خود آمریكا رفته بود. پزشكان گفته بودند باید چهار آمپول تزریق كند كه قیمت هر كدام 60 میلیون تومان بود. آدم می‌ماند این وسط، خرچنگی كه به جان دكتر ابومحبوب افتاده را تحمل كند، فكر هزینه‌اش باشد یا راه چاره برای دور زدن تحریم و گرفتن آن آمپول‌ها. دست آخر، آمپول‌ها به خاطر تحریم نرسید. دكتر ابومحبوب نزارتر شد و چشم دوست‌دارانش نگران. اما چه می‌توانستیم بكنیم درباره این بی‌حساب و كتابی روزگار، كه باید همچو شخصی در جلوی چشمانمان پرپر شود و هیچ كاری از دست هیچ‌كس برنیاید.

لعنت به این روزگار، «كه نه عادلانه و نه زیباست»، و فقط در ازای شمار عمر آدمیان، غم‌ها را یكی پس از دیگری در دلت می‌نشاند و جلوی چشمت، عزیزانت را شكار می‌كند.

13 اسفند 97

آستارا

*شاگرد مرحوم ابومحبوب

*اداره كل اخبار چندرسانه ای*