۱۷ آذر ۱۳۹۸،‏ ۱۵:۴۶
کد خبرنگار: 1778
کد خبر: 83586213
۲ نفر
دو روایت از شاهدان عینی ۱۶ آذر ۳۲

تهران-ایرناپلاس- ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲، چهار ماه پس از کودتای ۲۸ مرداد و سرنگونی دولت دمکراتیک دکتر مصدق، دانشجویان به ورود معاون رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده آمریکا به ایران و برقراری دوباره رابطه با بریتانیا اعتراض کردند که در نتیجه‌ی آن سه تن از دانشجویان-مصطفی بزرگ‌نیا، احمد قندچی و مهدی شریعت‌رضوی- به شهادت رسیدند.

شاهد اول؛ مهندس عبدالله سرشار:

شانزدهم آذر ۱۳۳۲ زنگ دوم، ساعت ۱۱ در کلاس اول دانشکده فنی دانشگاه تهران آقای دکتر افشار آنالیز درس می‌دادند. یکی دو نفر از دانشجویان سال‌های بالاتر درِ کلاس را باز کردند و گفتند نظامیان به دانشکده ریخته‌اند، کلاس را تعطیل کنید. آقای دکتر افشار به تندی گفتند در کلاس را ببندند و خارج شوند و به درس ادامه دادند. ده دقیقه بعد دوباره در کلاس را باز کردند. باز آقای دکتر افشار زیر بار نرفتند و همان عکس‌العمل را نشان دادند. بعد از چند دقیقه، زنگ دانشکده به صدا در آمد و با هیجانی که دانشجویان و استاد را فراگرفته بود، کلاس تعطیل شد.

دانشجویان به سرسرای دانشکده آمدند که سربازان گارد جاویدان، مسلح به مسلسل، در سراسر آن پخش بودند. یکی از همکلاسی‌ها، به نام خانوادگی امیر، شعار داد که «دست پلیس از دانشگاه کوتاه». بعد از این شعار تیراندازی با مسلسل در صحن ورودی دانشکده به تمام جهات شروع شد و سربازان سقف، ستون‌ها و دیوارها را به مسلسل بستند. من سمت جنوبی در ورودی بزرگ دانشکده بودم که دیدم چند نفر از دانشجویان به زمین افتادند. در ضلع جنوبی سرسرای ورودی دانشکده، رادیاتور شوفاژ در اثر تیراندازی سوراخ شده و آب در صحن سرسرا جاری بود. ما دانشجویانی که در سرسرا بودیم، درازکش کردیم. قرنیز سنگی در اثر رگبار مسلسل خرد شد و تکه‌هایش روی سرمان ریخت.

پس از ده دقیقه که تیراندازی ادامه داشت، سکوت برقرار شد و سربازها تمام کسانی را که درازکش کرده بودند، از جمله مرا، بیرون بردند. سه نفر در سرسرای ورودی غرق در خون بر جا ماندند که بعداً فهمیدیم مصطفی بزرگ‌نیا، احمد قندچی و آذر(مهدی) شریعت‌رضوی، همکلاسی‌هایمان بوده‌اند. ما را، ده تا بیست تا روی هم در کامانکارهای ارتشی ریختند، به طرف دانشکده هنرهای زیبا بردند و داخل یک اتاق به صف کردند. جوانکی با لباس شخصی، که مطمئناً عضو رکن دوم ارتش بود، ما را بازرسی بدنی کرد، کیف‌ها را گشت و هتاکی کرد. عده‌ای از بازداشت‌شدگان را با فحاشی و سیلی و لگد بیرون انداختند و اسم و مشخصات کسانی دیگر را گرفتند که از جمله‌ی آن‌ها من بودم. جالب است کسی که شعار شروع را داده بود، همان اول فرار کرد.

وقتی از دانشگاه بیرون آمدیم، در پیاده‌رو جنوبی خیابان، صدها نفر از دانشجویان در حال گفت‌وگو بودند. افرادی را که در اتاق بازرسی نگه داشتند، دارای گرایش‌های سیاسی مختلف و حتی از خانواده‌های وابسته به حاکمیت بودند. تا شب اطراف دانشگاه بودیم. دانشگاه در محاصره بود و کسی به آن رفت‌وآمد نمی‌کرد، شب فهمیدیم که دستگیرشدگان را به فرمانداری نظامی و شهدا را به سردخانه برده‌اند. اعتصاب از فردای آن شب شروع شد. شب به منزل قندچی در انتهای بازارچه‌ی قوام‌الدوله رفتیم و تا دیروقت نزد مادر و خانواده‌اش بودیم. بزرگ‌نیا خویشاوند نزدیکی در کلاس چهارم دانشکده داشت. او هم اطلاع داد که از مصطفی خبری نیست. عده‌ای نیز به منزل شریعت‌رضوی در خیابان سی‌متری رفتند و متوجه شدند که او به خانه نیامده است. با جوی که در داخل و خارج کشور در مورد این کشتار ایجاد شد، دانشجویانی را که گرفته بودند، بعد از چند روز آزاد کردند. رئیس دانشکده، مرحوم مهندس خلیلی، که قبلاً از طرفداران رژیم بود، به جبهه‌ی مبارزه علیه رژیم پیوست. او هرگز حاضر نشد سرسرای دانشکده را دوباره ببیند و تا زمانی که جایش را به مهندس ریاضی سپرد، از در پشتی(آزمایشگاه مصالح) رفت‌وآمد می‌کرد.

شاهد دوم؛ مهندس احمد جهانشاهی:

صبح ۱۶ آذر بعد از زنگ تفریح اول، در کلاس دوم عمومی دانشکده فنی بودیم. آقای مهندس شمس، استاد نقشه‌برداری، طبق عادت با حرارت راجع به پیمایش و مثلث‌بندی بحث می‌کرد. ده دقیقه‌ای که از شروع کلاس گذشت، ناگهان در کلاس به شدت باز شد و چند سرباز مسلح، مستخدم دانشکده را به داخل کلاس راندند. سرگروهبانشان پشت هم می‌پرسید: «کیا بودن؟ کیا بودن؟» مهندس شمس هم مثل همه‌ی ما با دهان باز، هاج‌وواج مانده بود که موضوع چیست. بیچاره مستخدم از ترس مثل جوجه‌های سرمازده در وسط کلاس کز کرده بود و داشت از ترس سکته می‌کرد.

بعدها برای ما روشن شد که موضوع چه بوده است. گویا در زنگ تفریح، دانشجویانی از پشت پنجره‌ی کلاس دوم عمومی برای سربازهایی که در خیابان دانشگاه راه می‌رفته‌اند، شکلک درآورده‌اند؛ می‌گویم «گویا»، چون ممکن است این بهانه را تراشیده باشند. روز شانزدهم آذر قرار بود جناب نیکسون به پشتیبانی از رژیم شاه و پاسداشت دسته‌گل‌هایی که آن جناب دیگر، «کرمیت روزولت»، به آب داده بود، فاتحانه وارد تهران شود. از چند روز پیش، قوای مسلح وارد دانشگاه تهران شده بودند و در تمام خیابان‌های اصلی و فرعی، افراد مسلح دژبانی و گارد گشت‌زنی و پاسداری می‌کردند. با توپ‌وتشرِ سرگروهبان، مستخدم به سه نفر دانشجو از مکان‌های مختلف کلاس اشاره کرد. آقای مهندس شمس در میان بهت و حیرت کلاس به سرگروهبان نسبت به ورود او و دستگیری دانشجویان اعتراض کرد، اما سرگروهبان بدون اعتنا به استاد، همراه سربازها و سه اسیر خود از کلاس خارج شدند.

بعد از چند لحظه از شوک بیرون آمدیم. مهندس شمس کلاس را با عجله ترک کرد و ما هم به دنبال او بیرون آمدیم. این جمع هفتاد، هشتاد نفره در سرسرای دانشکده فنی در گروه‌های سه‌چهار نفره راجع به این دستگیری، مشغول حدس و گمان شدیم. طفلک مستخدم هم در این میان متهم به خبرچینی و جاسوسی شده بود. یکی از دانشجویان به کلاس اول عمومی که دکتر جمال افشار مشغول تدریس در آن بود، رفت و پس از کسب اجازه از استاد، جریان دستگیری را به اطلاع کلاس رساند. دکتر از اینکه کلاس درسش دچار وقفه شده بود، به شدت ناراحت شد. با این همه، دانشجویان کلاس ایشان هم به جمع سرسرای دانشکده پیوستند. گفتنش خالی از لطف نیست که همان کلاس دوم عمومی به نام جمال افشار نام‌گذاری شده است.

مهندس شمس رئیس و معاون دانشکده را از ماجرا خبردار کرد. دکتر عابدی که در آن زمان معاون دانشکده بود، زنگ را به صدا در آورد. دانشجوها در سرسرای ورودی و راهروها تجمع کردند. من کنار ستونی جلو در ورودی با چند دوست مشغول بحث بودم. نزدیک در ورودی، مصطفی بزرگ‌نیا، معرکه گرفته بود. بزرگ‌نیا جوانی خوش‌سیما و خوش‌صحبت بود، به همین دلیل همیشه در اطرافش عده‌ای مشتاق حضور بودند و او برای آن‌ها صحبت می‌کرد (بزرگ‌نیا در همان سال یا سال پیش از آن، در فیلمی به نام «اشتباه» بازی کرده بود).

پس از چند دقیقه، یک استوار و عده‌ای سرباز وارد سرسرای دانشکده شدند. تفنگ و مسلسل به دست، پشت به در ورودی و رو به دانشجویان، با حالتی تهدیدآمیز گارد گرفتند و گلنگدن تفنگ را کشیدند. در همین لحظات تعلیق و سکوت پر از نگرانی که گویی زمان از حرکت ایستاده بود، یکی از دانشجویان در کریدور جنوبی با صدای بلند شعاری به مضمون «دست نظامیان از دانشگاه کوتاه!» یا چیزی نظیر آن سر داد. هنوز شعار به انتها نرسیده بود که صدای رگبار بلند شد. گویا دستور تیراندازی هوایی بوده، چون اکثر گلوله‌ها به بالای دیوارها اصابت کرده بودند، اما متأسفانه یکی از سربازها دستور را بالا و پایین کرده بود. شاید او درست شنیده و دیگران عوضی فهمیده بودند، اما وجدانشان اجازه‌ی کشتار دانشجویان را نداد و سر لوله‌ی تفنگ را به سمت بالا گرفتند.

شاید در کمتر از ده ثانیه، سرسرا تخلیه شد و هرکس از اولین مفری که در دسترس بود، از مهلکه در رفت یا در گوشه‌ای پنهان شد. مرحوم مصطفی چمران بعدها برایم تعریف کرد که در آن لحظه به داخل کتابخانه گریخت و خود را بین کتاب‌ها مخفی کرد. اگرچه تیراندازی ادامه نیافت، من پشت ستون پناه گرفتم. حدود بیست نفر دیگر هم پشت ستون‌ها مانده بودند. سربازها به دستور سرگروهبان در سالن پخش شدند ما را با دست بالای سر از پشت ستون‌ها بیرون کشیدند. از پشت ستون که بیرون آمدم، متوجه شدم دو دانشجو نزدیک در ورودی افتاده‌اند؛ نفر جلوتر بزرگ‌نیا بود که بی‌حرکت روی زمین افتاده و به احتمال زیاد درجا شهید شده بود. اما آن یکی دیگر که دورتر بود و نمی‌توانستم تشخیص بدهم کیست، از درد به خود می‌پیچید و تنها هنگامی که سربازی حین عبور از کنار او دستش را که برای تقاضای کمک بلند کرده بود، گرفت و کشید، صورتش را دیدم که شریعت‌رضوی بود. هیچ‌گاه صورت رنگ‌پریده و منقبض و خط پهن خون را که از کشیدن او روی کف سنگی سالن به جا ماند، فراموش نمی‌کنم. سرباز هم یک متری که او را کشید، متوجه وضع او شد، او را به حال خود رها کرد و مارا به جلو راند.

کامانکاری جلو در منتظرمان بود. ما را گوسفندوار در آن چپاندند و به دفتر حفاظت رکن دو ارتش، کنار دانشکده هنرهای زیبا، حمل کردند. از سال پیش، به دنبال حرکت‌های سیاسی دانشجویان در داخل دانشگاه، رکن دو ارتش دفتر حفاظتی ایجاد کرده بود که تحرکات دانشجویان را زیر نظر داشت. شخص مرئی این دفتر فردی معروف به «بیژن‌خان» بود. بسیاری از دانشجویان سروکارشان با این شخص که اغلب در اتاقک نگهبانی جلوی در دانشگاه کارت‌های دانشجویی را کنترل می‌کرد، افتاده بود...

---------------------------------------------------------------------------

نشریه رخداد، دانشگاه کاشان

*تذکر: این مقاله از مطالب منتشره در نشریات دانشجویی است که ایرنا برای بازتاب دیدگاه دانشجویان آن را بازنشر می‌کند و طبعاً این اقدام به معنای تأیید موضع یا محتوای آن نیست.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 8 =