۲ دی ۱۳۹۸،‏ ۱۳:۳۹
کد خبرنگار: 1778
کد خبر: 83602621
۱ نفر

آموزش در مقابل عینک انتقاد

استاد نادان!

سعید حاجی‌زین‌العابدینی
استاد نادان!

تهران-ایرناپلاس- ژاک رانسیر در ابتدای کتاب خود به نام استاد نادان، ماجرای ژوزف ژاکوتو، مدرس ادبیات فرانسه را در دانشگاه لوون، در حدود سال ۱۸۱۸ روایت می‌کند.

ژوزف ژاکوتو، یک انقلابی فرانسوی است که در سال ۱۸۱۸ و با بازگشت سلطنت به این کشور، مجبور به پناهندگی در هلند شده است. او ناچار به استخدام در دانشگاه لوون به‌عنوان مدرس ادبیات فرانسه می‌شود. ژاکوتو پیش از بازگشت بوربون‌ها و به‌سبب اعتبار خود میان هم‌وطنانش به نمایندگی مجلس نیز رسیده بود؛ اما اکنون قصد داشت پس از تبعید در لوون صرفاً به گذراندن زندگی در آرامش بپردازد. اما دست سرنوشت او را به مسیر دیگری برد. دانشجویان به‌سرعت از کلاس‌های مدرس فرانسوی جدید خوششان می‌آید. میان آنها تعداد زیادی فرانسه بلد نبودند. ژاکوتو هم از زبان هلندی بی‌بهره بود. بنابراین نیاز به برقراری ارتباط با یک چیز مشترک حس می‌شد. آن چیز مشترک، نسخه‌ دوزبانه‌ کتاب «تلماک»، نوشته‌ فرانسوا فنلن بود که در بروکسل چاپ شده بود. ژاکوتو کتاب را به‌واسطه‌ یک مترجم به دانشجویان می‌دهد و از ایشان می‌خواهد که متن فرانسه و به عبارتی زبان فرانسه را با کمک مقایسه‌ آن با متن ترجمه‌ هلندی فرا بگیرند. او از آنان خواست وقتی به نیمه‌ کتاب رسیدند، بی‌وقفه آنچه را فراگرفته بودند، تکرار کنند و بقیه‌ کتاب را فقط به‌قصد روایت بخوانند. این چاره‌ای از روی ناچاری بود. اما نتیجه از آنچه ژاکوتو انتظار داشت فراتر رفته بود.

مدتی بعد او از دانشجویان خواست تا نظرشان را درباره‌ آنچه خوانده بودند، به فرانسه بنویسند. او انتظار اشتباهات فاحش و ناتوانی دانشجویان را در نگارش فرانسه داشت. ژاکوتو حیرت کرد وقتی دید دانشجویانی که به حال خود رها شده بودند، بهتر از بسیاری از فرانسویان از عهده‌ این کار برآمده‌اند. آیا این بدان معنی بود که خواستن شرط لازم و کافی توانستن است؟ پس نقش استاد در این میان چیست؟ ژاکوتو پس از مدتی فهمید که می‌تواند بدون آنکه هلندی بداند یا به دانشجویان درسی بدهد، به آنها فرانسه بیاموزد. او تدریس فرانسه را رها کرد و از طریق تدریس تمامی رشته‌های هنری و علمی، به تبلیغ آن روشی پرداخت که خود نام آن را روش «رهایی فکر» گذاشته بود. یگانه شعار این روش یکسانی هوش و شعور در میان تمامی آدمیان بوده که به‌نوعی در برابر نظام کودن‌ساز گذشته قرار می‌گیرد. نظام کودن‌سازی که تنها هدفش برپاسازی تاج‌وتخت‌های سلسله‌مراتبیِ ذکاوت است؛ و درست مانند سایر کسانی که خواهان فرمانروایی بر افراد ناتوانند، تنها سلاح آن جداسازی است. جداسازی انسان‌ها به باهوش و بی‌ذکاوت.

سلاخ‌خانه‌ای به نام مدرسه

ماجرای فکری ژاکوتو که رانسیر آن را در کتابش نقل می‌کند، فرصتی مناسب برای اندیشیدن است. اندیشیدن درباره‌ نظام تعلیم و تربیتی که ما را در برگرفته است. بیایید ابتدا از مدرسه شروع کنیم. همه‌ ما اگر دوران مدرسه‌ خود را در نظر آوریم، خواهیم دید تنها چیزی که از آن دوران ممکن است به یادگار داشته باشیم، خاطراتی هستند که با هم‌کلاسی‌ها و دوستان خود در آن دوران داشته‌ایم. به آسانی می‌توان فهمید که کارکرد اصلی نهاد آموزش، آموختن مهارت و دانش موردنیاز است؛ و بدیهی است که داشتن تجربه‌ روابط اجتماعیِ دوستانه کارکرد اصلی مدرسه نبوده و نیازی نیست که صرفاً برای داشتن تجربه‌ دوستی به مدرسه رفت. پس اکنون می‌توان به‌جرئت بر این مسئله‌ ساده پافشاری کرد که مدرسه حداقل در ایران ناکارآمد، و به معنای دقیق‌تر، تباه است! به‌طور کلی، این ناکارآمدی و بی‌کیفیتی و خود این ساختار همیشه مطلق بوده و است؛ آنچه در این میان تغییر می‌کند، ما هستیم. هر چه از دبستان به سمت دانشگاه پیش رویم، با افزایش آگاهی‌مان این ناکارآمدی‌ها را بیشتر و بیشتر احساس می‌کنیم. در واقع به‌دلیل سبک‌خیالی، معصومیت و جنس تعامل با کودکان است که دبستان محیطی باکیفیت به نظر می‌آید و نه به‌دلیل کارآمدی ساختارها و الگوهای آموزشی موجود. شاید مفیدترین نکته‌ای که باید درباره‌ مدرسه به ما گفته شود، این است که در مدرسه هیچ نکته‌ مفیدی به ما گفته نمی‌شود.

تنها چیزی که مدرسه، آموزش و به عبارتی ترویج می‌دهد، صرفاً مناسبات اقتدار و نوعی نظم بیرونی نیرومند است که امکانی برای شکل‌گیری نظم درونی و خلاقیت دانش‌آموزان باقی نمی‌گذارد. این شیوه‌ تربیت به‌مرور دانش‌آموزانی به ارمغان می‌آورد که در نبود نظم منسجم بیرونی، اساساً دیگر نمی‌توانند یاد بگیرند و فقط در چهارچوب مناسبات اقتدار است که آموزش برای آنها معنا دارد؛ نظمی که به آموزش آنان و به ‌مرورِ زمان به زندگی آنان معنا می‌دهد، نوعی نظم اقتدارگرایانه‌ بیرونی است. یکی از مصادیقی که بر این مدعا می‌توان آورد، تعطیلات تابستانی مدارس است. عده‌ای از دانش‌آموزان در تمام طول سال تحصیلی منتظر فرارسیدن عید و تابستان هستند تا از نظم فراگیر مدرسه فرار کرده و به کارهایی متفاوت از آنچه در مدرسه است، بپردازند و به‌محض آنکه تابستان فرا می‌رسد، عده‌ زیادی از آنها نمی‌دانند باید با زمان خود چه‌کار کنند و پس از گذشت مدتی، نسبت به مدرسه و نظم فراگیر آن احساس دلتنگی و در واقع احساس نیاز می‌کنند و مشتاق فرارسیدن مدرسه می‌شوند؛ مشتاق چیزی که از آن بیزار بودند. آنها در بلاتکلیفی خود از مدرسه راه فرار و چاره‌ای ندارند. آنها معتاد اقتدار آموزشی‌ای هستند که با داشتن نظمی درونی بتواند برایشان در نبود مناسبات اقتدار، به همان اندازه‌ اقتدار فراگیر مدرسه معنادهی کند و در رسیدن به این امر ناتوانند. نهایتاً مسئولیت مدرسه سلاخی دانش‌آموز و تقلیل دادن آن به موجودی بی‌ظرفیت، فرمانبر و صدالبته پرمایه در رسالت زننده‌ تست‌زنی است!

رهایی

دانشگاه ادامه‌ راه مدرسه است. دانشگاه مدرسه‌ای بزرگ است. با ورود به دانشگاه نظم فراگیر سابق کمتر می‌شود؛ اما کماکان اسلوبی که ژاکوتو آن را کودن‌ساز می‌نامد، برقرار است. همواره شیوه‌ تدریس استادان مثل سابق برقرار است. دانشجویان همواره از روش کودن‌ساز بهره می‌جویند و در مواجهه با بی‌نظمی موجود، به ساختن نظم و برنامه‌ای جدید و خارج از اختیار خود روی می‌آورند؛ اما با یک تفاوت جدید: این برنامه‌ها و کارهای جدید متناسب با علایقشان است و آنها را انتخاب می‌کنند. آنها در صورت برخورداری از امکان مقدس انتخاب واحد، در کلاس‌هایی شرکت می‌کنند که دوست دارند و یا حداقل برایشان قابل‌تحمل است. بیرون از دانشگاه نیز به فراگیری هر آنچه می‌خواهند، مشغول می‌شوند. این فرصت‌ها در دوران مدرسه هم بوده است، ولی اکنون زمان بیشتری را به خود اختصاص می‌دهد. درست است که دانشجو دقیقاً مطابق روش رهایی فکر ژاکوتو رفتار نمی‌کند، اما به هر حال فرصتی برای رهایی و تلاش برای بازسازی نظم لگدکوب‌ شده‌ گذشته‌ خودش می‌یابد. اما آیا این حرف، در مورد استاد هم صادق است؟ آیا او هنوز هم بر تاج‌وتخت سلسله‌مراتبی ذکاوت تکیه زده است و شمشیر جداسازی را به دست دارد؟ آیا او نیز می‌تواند خارج از این مناسبات اقتدار، خود را به‌عنوان استاد بازسازی و معرفی کند؟

استاد کیست؟

اما به‌راستی استاد کیست؟ اگر در روش تدریس ژاکوتو دقت کنیم، خواهیم دید که ژاکوتو فقط وظیفه را مشخص کرده بود. او دانشجویان خود را رها کرده بود تا بی‌هیچ تبصره و محدودیتی و با تمرین، تکرار و مهم‌تر از همه، مقایسه‌ حروف هلندی و فرانسوی، شروع به آموختن کنند. کار استاد صرفاً تعیین وظیفه‌ای معقول و برافروختن شوقی درونی برای پرداختن به آن وظیفه است، همین! این، افراد هستند که باید آموختن را به‌عنوان یک ماجراجویی نامحدود درک کنند. حتی روش پرسش‌گری سقراط نیز شکل تکمیل‌ شده‌ کودن‌سازی است. نیاز به هیچ پرسشی نیست. نیاز به هیچ هدایتی نیست. هیچ دانشجویی برای آموزش نیاز به مدرس و استادی توانا ندارد. استاد کسی است که می‌داند هیچ تمایزی با دانشجویان خود ندارد. کار او تعیین وظیفه‌ای معقول و مشخص است تا دانشجو روش رسیدن به آن را آزمون و خطا کند. کار او درس ندادن است! این‌گونه است که هرکسی می‌تواند در هر جایی استاد باشد. می‌تواند چیزی را درس دهد که نمی‌داند. رمز پیروزی او نادانی اوست. این درسی است که ژاکوتو به ما می‌دهد.

*تذکر: این مقاله از مطالب منتشره در نشریات دانشجویی است که ایرنا برای بازتاب دیدگاه دانشجویان آن را بازنشر می‌کند و طبعاً این اقدام به معنای تأیید موضع یا محتوای آن نیست.

----------------------------------------------------------------------

نشریه بامداد، دانشگاه شهید بهشتی

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 4 =