۲۸ دی ۱۳۹۸،‏ ۱۳:۴۱
کد خبرنگار: 1778
کد خبر: 83635418
۴ نفر

برچسب‌ها

گرامشی و تفکر در باب امر سیاسی

تهران- ایرناپلاس- گرامشی تعلقی عمیق به تفکر داشته و بیش از تمام هم‌عصران خود از سیاست پرسش کرده و به آن به‌مثابه‌ امری اندیشیدنی اندیشیده است. ازاین‌رو، بازخوانی آرای این اندیشمند بزرگ همواره واجد گشایش افق‌هایی تازه در باب تفکر سیاسی است.

برای فهم بهتر آرای گرامشی بی‌تردید باید از آرای اندیشمند هم‌وطن وی نیکولو ماکیاولی آغاز کرد. آن‌چنان این واقعیت غیرقابل‌کتمان است که گرامشی بخش اعظمی از میراث فکری خود را مدیون ماکیاولی است. وی در برهه‌ای حساس به دور از حب و بغض‌ها پیرامون آرا و اندیشه‌های ماکیاولی که تا عصر حاضر نیز ادامه یافته است، به خوانشی نو از آرای او مبادرت ورزید. ماکیاولی به تعبیری آغاز گسست‌ها و خود سرآغازی تازه در باب تفکر به‌خصوص تفکر در باب امر سیاسی است. به‌رغم اختلافات درباره‌ شخصیت ماکیاولی و اثر مشهور وی یعنی شهریار، لااقل بر سر یک نکته اتفاق‌نظر کامل موجود است؛ همه‌ مؤلفان تأکید می‌کنند که ماکیاولی فرزند عصر خویش است.

وی آشکارا از شیوه‌های معمول و مرسوم مجادلات اسکولاستیکی که قرن‌ها اروپا را به خود مشغول داشت، گسست و نشان داد سیاست وجود دارد تنها به این دلیل که هیچ نظم اجتماعی بر پایه‌ طبیعت بنا نمی‌شود و هیچ قانون الهی جوامع انسانی را سامان نمی‌بخشد. شهریار و شهریاری مورد نظر وی نسبتی با گذشته نداشت و ساختار دولت بیش از هر زمان دیگر منقطع از عناصر مشروعیت‌ساز پیشین، حیات خود را آغاز می‌کرد. ماکیاولی نیز بیش از گذشتگان و هم‌عصران خود بر این حقیقت به‌خوبی واقف بود که سیاست، آوردگاه اضداد است و در میدان سیاست‌ورزی با میدانی متعارض مواجه هستیم. وی سیاست را آوردگاهی متعارض و متشکل از دو حوزه‌ فضیلت و هنر از یک‌سو و شانس و تصادف از سوی دیگر می‌دانست، آن‌چنان که تعادل میان این دو حوزه‌ کاملاً متعارض را به‌منزله‌ استقرار نظم و سامان سیاسی قلمداد می‌کرد. اقتدار شهریار و بقای شهریاری در این حقیقت ریشه داشت. ماکیاولی به‌خوبی بر عدم قطعیت‌ها و موجبیت‌های جهان‌شمول(determinism) در ساحت سیاسی وقوف داشت. وی بر آن بود که شهریار با به میدان آوردن سیاست قادر خواهد بود بر آنچه در ید اختیار ندارد، حتی‌المقدور فائق آید و ازاین‌رو، قدرت خویش را محفوظ دارد. این‌چنین سیاست، اصالتی تام و تمام در منظومه‌ فکری وی می‌یابد.

گرامشی از این منظر وام‌دار ماکیاولی است. خوانش گرامشی از ماکیاولی در واقع پیش‌درآمد یا پیش‌طرحی بود برای دریافت وی از هژمونی. وی نظریه‌ سیاسی خود را در قالب گفتمانی در باب تکوین و صورت‌بندی سوژه‌ سیاسی گسترد. سال‌های زندان به گرامشی آموخت جزمیت‌هایی که مارکس پرورده و در راستای صورت‌بندی آنها کوشیده بود، طریقی به رهایی ندارند. اندیشه‌ی ماکیاولی که تا پیش از این در نظر مارکس فاقد اصالت قلمداد می‌شد، اکنون در نظر گرامشی به‌مثابه‌ نقطه‌ آغازین تفکر در باب امر سیاسی پدیدار شده بود. گرامشی بر این باور بود که مارکسیسم در روسیه‌ پس از انقلاب، ماهیتی مکانیکی و ماتریالیستی به خود گرفته است و بیش از هر زمان دیگر، اسیر جزم‌هایی تاریخی و اقتصادگرایانه است. آن‌گونه که دیگر سیاست محلی از اعراب نداشته و امر سیاسی آشکارا از میانه رخت بربسته است. چراکه اکنون سیاست به‌مثابه‌ امری متعین خود در چنبره‌ تعین‌های تاریخی و طبقاتی است و از این حیث دیگر واجد هیچ‌گونه گره‌گشایی نیست. ازاین‌رو، گرامشی ارتباط میان زیربنا و روبنا را در نظریه‌ مارکسیستی وارونه نمود. آنچه در نظر وی اکنون بیش از هر زمان دیگر اصالت یافته بود، روبنا بود.

گرامشی نیز چونان ماکیاولی سیاست را آوردگاهی از قطب‌های متعارض قلمداد می‌کرد، اما این آنتاگونیسم در نظر وی صرفاً از تضادهای عینی سرچشمه نمی‌گیرد، بلکه خاستگاه این تعارضات را در جایی دیگر باید جست، امری که وی را بیش از پیش به مقولات فلسفی، فرهنگی و همچنین ذهنی سوق می‌دهد. او واقعیت اجتماعی را محصول ذهنیت تاریخی یک طبقه‌ اجتماعی دانسته و ازاین‌رو سخن از قوانین عینی در تاریخ را تا حد زیادی بی‌معنا فرض می‌کند و می‌کوشد از بنیان‌های تقلیل‌گرایانه‌ ایدئولوژیک پا را فراتر گذارد. این‌چنین مفصل‌بندی‌های سیاسی در نظر گرامشی جایگاهی بس مهم و تأثیرگذار می‌یابند. این مفصل‌بندی‌ها که واجد شالوده‌شکنی، غیریت‌سازی و در نهایت هژمونی است، به بازتولید معنا آن‌هم با رویکردی سیاسی منجر می‌گردد. چراکه بازتولید معنا و تغییر نحوه‌ انتساب معنا(ascription of meaning) اعمالی سیاسی‌اند. گرامشی حتی طبقات سیاسی را سوژه‌هایی سیاسی- به‌بیان دقیق کلمه- نمی‌دانست، بلکه آنها را مجموعه‌ اراده‌های جمعی که محصول مفصل‌بندی سیاسی و ایدئولوژیکی نیروهای تاریخی متفرق و پراکنده هستند، قلمداد می‌کرد. به‌بیانی دیگر، عناصر ایدئولوژیکی که طبقه‌ هژمونیک مفصل‌بندی می‌کند، ضرورتاً تعلقی طبقاتی ندارند.

گرامشی معتقد است هرگونه نظام مفصل‌بندی باید دارای ویژگی عمومی-ملی باشد تا بتواند خود را به لحظه‌ سروری و هژمونی پیوند دهد. برای مثال، طبقه‌ کارگر نمی‌تواند به خلوص طبقاتی کارگران تکیه کند. برعکس کارگران باید چتر سیاسی خود را چنان گسترده گردانند تا به‌راحتی نیروهای اجتماعی دیگر را نیز ذیل چتر خود جمع کنند. گرامشی همچنان در اثبات این مدعا می‌کوشد که سیاست چیزی جز مفصل‌بندی‌ها و مفصل‌زدایی‌هایی پی‌درپی برای نیل به امر هژمونیک نیست. گویی همواره در میدان سیاست، هژمون مجدانه در تلاش است با مفصل‌زدایی از صورت‎‌بندی رقیب از آن غیریت‌سازی کرده و آن را به حاشیه‌ای امن براند و از دیگر سو، گفتمان رقیب که زمانی در حاشیه آرام گرفته بود، اکنون با شالوده‌شکنی از امر هژمونیک و ایدئولوژی غالب، زمینه‌ فروپاشی گفتمانی آن را فراهم می‌کند. درست در همین هنگام است که نقش روشنفکران برجستگی خاص خود را می‌یابد.

روشنفکران با بازاندیشی در مرزبندی‌های سیاسی و ایدئولوژیک در جامعه، در ایجاد زمینه‌های گذار به گفتمان مورد نظر خود که آن هم در ابتدای امر متضمن شالوده‌شکنی و مفصل‌زدایی از گفتمان غالب و سپس خلق صورت‌بندی‌ها و مرزبندی‌های جدید است، می‌توانند نقشی تأثیرگذار و سرنوشت‌ساز ایفا کنند. چنان‌که اشارت رفت از آنجا که بازتولید معنا و کوشش در راستای خلق صورت‌بندی تازه اعمالی سیاسی‌اند، پس این بار این روشنفکران هستند که با اقدام سیاسی خود قادرند از غیب به در آمده و دست به کاری بزنند. گرامشی از رهگذر آگاهی تاریخی، روشنفکران را قادر به درک شرایط تاریخی دانسته و به طریق اولی فهم آنان از این شرایط و بازتعریفی که آنان از موقعیت‌های سیاسی، اجتماعی و تاریخی جوامع خود ارائه می‌دهند، زمینه‌ مشارکت فعال آنان در صورت‌بندی ایدئولوژی‌هایی تازه را فراهم می‌آورد.

گرامشی بیش از هر نظریه‌پرداز زمانه‌ خویش، قلمرو سازمان‌یابی سیاسی و هژمونی را گسترد. سیاست نزد گرامشی همچون مفصل‌بندی تصور می‌شود و شکل جدیدی از محاسبات سیاسی محوریت می‌یابد. ایدئولوژی از این پس در نظر وی همسان با نظام ایده‌ها یا همسان با آگاهی کاذب عاملان اجتماعی پنداشته نمی‌شود، بلکه کلیتی ارگانیک است که در نهادها و دستگاه‌ها تبلور می‌یابد و بلوک تاریخی را حول شماری از اصول ترکیب‌کننده نگه می‌دارد. این‌چنین امر سیاسی نزد گرامشی نه‌تنها در بند موجبیت‌های جهان‌شمول از قبیل تعین‌های تاریخی و طبقاتی نیست، بلکه سیاست به ماهو سیاست در کانون اندیشه‌ گرامشی قرار می‌گیرد. گویی با تلقی گرامشی، امر سیاسی به کالبد بی‌روح سیاست که تا پیش از این منکوب تعین‌های گوناگون بود، باز می‌گردد.

منابع:

۱. کاسیرر، ارنست(۱۳۹۳)، اسطوره‌ دولت، ترجمه‌ یدالله موقن، تهران: انتشارات هرمس.

۲. لاکلائو، ارنستو و موفه، شانتال(۱۳۹۳)، هژمونی و استراتژی سوسیالیستی: به سوی سیاست دموکراتیک رادیکال، ترجمه‌ محمد رضایی، تهران: نشرثالث.

۳. موفه، شانتال(۱۳۹۲)، بازگشت امر سیاسی، ترجمه‌ عارفه اقوامی مقدم، تهران: رخداد نو.

۴. بشیریه، حسین(۱۳۷۶)، تاریخ اندیشه‌های سیاسی در قرن بیستم: اندیشه‌های مارکسیستی، تهران: نشر نی.

۵. آقاحسینی، علی‌رضا(۱۳۹۶)، گفتمان و پذیرش دیگری، اصفهان: انتشارات دانشگاه اصفهان.

*تذکر: این مقاله از مطالب منتشره در نشریات دانشجویی است که ایرنا برای بازتاب دیدگاه دانشجویان آن را بازنشر می‌کند و طبعاً این اقدام به معنای تأیید موضع یا محتوای آن نیست.

--------------------------------------------------------------------------------------------

نشریه نوآوران، دانشگاه اصفهان

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 12 =