۵ بهمن ۱۳۹۸،‏ ۱۲:۰۸
کد خبرنگار: 1893
کد خبر: 83647011
۱ نفر

برچسب‌ها

نادیدگان کرمان

مهدی نساجی | پژوهشگر علم و دین، دانشگاه کانتربری
نادیدگان کرمان

تهران- ایرناپلاس- جان باختن ده‌ها کرمانی تشییع کننده، یک تراژدی افسون شده است. مرگ خاموش عده‌ای که هم جسمشان له شد و هم خبرشان زیر ده‌ها خبر جذاب‌تر و پرسودتر دفن شد. انگار برای هیچ‌کس صرف نداشت که به این ازدست‌رفتگان بپردازد.

این‌طرفی‌ها لابد گفتند به ما چه! می‌خواستند دنبال تابوت راه نیفتند. مگر کور بودند و ندیدند که شلوغ است. آن‌طرفی‌ها هم گفتند، همه به قربان قاسم شدند! مبارکشان باد، عوضش جمعیت باشکوهی بود. 

من نمی‌دانم این تشییع‌کنندگان با چه نیتی رفته بودند و فکرشان از کدام گروه بود. حزب‌اللهی بودند یا صرفاً برای تکریم و تشییع سرباز وطن رفته بودند. برخی هم طعنه‌وار می‌گویند چون غذا می‌دادند رفتند. حتماً به انگیزه‌های مختلف رفته‌اند، اما به هر دلیلی که رفته باشند، مرگ حقشان نبود.

نیز نمی‌دانم آنان چه کسانی بودند، ولی هر کس که بودند، از مسئولان نبودند، آقازاده هم نبودند، هنرمند و اهل قلم و ادبیات و فلسفه  و علم هم در میانشان نبود، که اگر هر کدام از اینها بودند، خبرشان به ما می‌رسید که فلان فرماندار یا فلان مدیر یا فلان هنرمند یا فلان دانشمند هم مرده است. 
بیشتر اینها  در حقیقت هیچ‌کس نبودند و برای همین  کسی یادی از آنان نمی‌کند و دنبال حقشان نمی‌رود. اینها ولشدگان این سرزمین بودند که زیر دست و پا له شدند. 

عجیب است! من حدوداً ۳۰ نفر از جان‌باختگان پرواز اوکراین را با واسطه می‌شناختم. داستان بسیاری از آنها را هم در فضای مجازی خواندم. از ترانه و عکس گرفته تا خاطرات و فضیلت‌هایشان و عشق‌هایشان را همگی خواندیم و دیدیم. اما من حتی یک عکس یا یک خاطره یا حتی یک اسم از مرحومان کرمان، ندیدم و نشنیدم و نخواندم. این نشان می‌دهد که ارتباط من با بخش عظیمی از جامعه به کلی قطع است و عملاً من هم آنها را  نه می‌بینم و نه می‌شناسم. 

درست است که ما طبقه متوسط هم ولشدگانیم و بالاتری‌ها، ما را به خود واگذاشته‌اند، ولی حداقلش این است که خودمان به نحوی گلیممان را از آب کشیده‌ایم و هیچ هم نداشته باشیم، قلمی داریم و می‌نویسیم و یک عده را همراه می‌کنیم. یعنی به هر حال ما هم قدرتی داریم و بالاتری‌ها ۱۰۰ در صد نمی‌توانند ما را نادیده بگیرند. 

اما رفتگان کرمان، آنقدر از طبقات ضعیف و دست و پا بسته بودند که حتی در میان دوستان و اقوامشان کسی اهل نوشتن و گفتن نبود که خاطره‌ای، نکته‌ای یا فضیلتی درباره آنها بگوید یا حداقل برای استیفای حقشان مطلبی بنویسد. انگار اینها طردشدگان این سرزمین بودند که جایشان از اول در پستوها بوده؛ پستوهای بی‌خبری. انگار اینها هیچ حرفی برای گفتن و هنری برای عرضه نداشتند و هیچ عشقی در میانشان نبود که کسی روایت کند. انگار بودن و مردنشان فرقی نمی‌کرد. 

من خودم را متهم  می‌دانم. من از رنج  کرمان دورم، خیلی دور... .

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 3 =